حكيم زجاجى

610

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

110 به آران روان كن اميرى دگر * كه دارم ز دست تو پرخون جگر فرستاد افشين اميرى چو باد * بر منكجور « 1 » مرد بىدين‌وداد چو آن مير با نامداران كار * بيامد ، بشد منكجور در حصار بغا بر در قلعه شد جاىگير * روان شد ز هر دو طرف سنگ و تير مهى منكجور زار و محصور بود * در آن قلعه نالان و رنجور بود 115 چو شد از دل و جان خود نااميد * بر او تيره شد روى روز سپيد ز بالا به زنهار آمد به زير * شكم گرسنه مانده از عمر سير ببردند زارش به بغداد باز * بر معتصم شاه گردن‌فراز بپرسيد از او شهريار جهان * كه عاصى چرا گشته‌اى بر مهان « 2 » چنين داد امام جهان را جواب * كه افشين ورا كرد بىخوردوخواب 120 به من گفت در قلعه شو در ببند * مينديش از دور چرخ بلند كه من اندراين كار يار توام * به هنگام دى نوبهار توام دل معتصم شد ز افشين دژم * بفرسود جانش ز اندوه و غم خبر شد به افشين ز اندوه مير * سيه گشت رويش به كردار قير به دل گفت كز وى شدن « 3 » در گريز * به‌آيد كه با جان شيرين ستيز 125 نشستن به نزديك سوراخ مار * برآرد به ناگه ز جانم دمار شد اين مرد با من دگرگون به راى * ببردند جان و دلش را ز جاى چنان ز آتش خشم من گشت تيز * كه خواهد مرا سوختن زاين ستيز ببايد كنون كشتى [ اى ] ساختن * نهفته به آب اندر انداختن بياورد نجار حالى چهار * يكى كشتىِاى كرد سخت استوار 130 ورا لنگر و بادبان كرد و تير * گرفتند درزش سراسر به قير شبى با خود افشين در انديشه بود * درونش ز انديشه چون بيشه بود كه اين كشتى و آب و خاك است و باد * چرا داد بايد به غم جان شاد يكى دام سازم من اندر نهفت * كز آن دام هر تن بماند شگفت يكى بزم سازم چو خرم بهار * بريزم مى و نقل از هر كنار

--> ( 1 ) منكجر ( 2 ) گشته‌اى بدنهان ( 3 ) شدند